|
|
|
|
|
به نام خدا
خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا ميدانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانهاي است.
خدايا! ارشادم كن كه بيانصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بياحترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم. خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوهگرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفانها هستم، به من ديدهاي عبرتبين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند ميدهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي.
خدايا! ميخواهم فقيري بينياز باشم، كه جاذبههاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكشهاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد ميسوزد، قلبم ميجوشد، احساسم شعله ميكشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه ميزند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خسته ام، پير شدهام، دلشكستهام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس ميكنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع ميكنم، و ميخواهم فقط با خداي خود تنها باشم.
خدايا! به سوي تو ميآيم، از عالم و عالميان ميگريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.
شهید دکتر چمران
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:20 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
باز باران با خاطری پژمرده به سراغم آمده اما این بار انگار تنها نیست انگار پرو بال رفتن دارد انگار بوی سیب می آید از دور دست انگار دلش آرامشی گرفته بعد از آن طوفان ناگهانی او هم قصد رفتن کرده است و چشم براه است اما نمی داند که کسی هم چشم به راه او ست هنوز هم با خاطراتش زنده است عمری را به انتظار گذراند و رفت دیگر جز مویی سپید و خاطری بیرنگ چیزی در دل ندارد روزگاری که رفت و تنهایش را برای او گذاشت دیگر به بی مهری زمانه عادت کرده است دیگر دل بستن برایش جز خاطره چیزی نیست خاطری که هرگز به آن نرسید و رفت اما هنوز هم در دل منتظر اوست یا حق |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 14:30 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب دوباره دلم گرفته باز هم یاد یاران کرده امشب یاری که بی خداحافظی رفت چه ناگهان و بی خبر چه تلخ و خاموش رفتنی که هنوز هم باور ندارم هنوز هم به انتظار ملاقات او نشسته ام اما چرا حالا مگر الان فصل خداحافظی است تازه به امید دیدن او بار سفر بسته بودم که ناگهان او رفت و دیدار را به قیامت گذاشت جز خاطراتی سپید و یادی سپید تر چیزی در خاطر ندارم دیگر چهره اش را باید در قاب عکس روی دیوار تماشا کنم برای دیدنش باید به منزل جدیدش بروم خانه ابدیش به آرزویش رسید خانه ای در دور دست ولی مورد علاقه اش آدرس خانه اش را به من داده است ولی چه کنم که دیگر رمقی در من نمانده دیگر رمق رفتن نیست رمق دیدن عکس او بر روی دیوار را ندارم شاید این گونه بوده است دفتر خاطرات او ولی حیف که کاغذش زود تمام شد و حیف که ما در آخرین برگ دفتر او یادگاری ننوشتیم شاید تقدیر این گونه بوده است به امیدی که دفترش را با نمره قبولی مهر وموم کنند روحش شا د
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 2:16 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
من می خواهم از خوابی بگویم خوابی سپید و دل سپیدتر به رنگ خاکستری به امیدی نه چنان پیوسته به نگاهی نه چنان آلوده به دلی خونین از زمانه به دلی نه به وسعت دریا یا شاید دریاچه حتی از نگاهی ناگهان که طوفانی به دل می اندازد طوفانی آرام اما روان و ویرانگر نگاهی که شاید بارها اتفاق افتاده بود اما این بار بار دیگریست شاید دلمان تنها تر است شاید روزگار بی رحم تر است به دنبال نگاهی یواشکی برای خوشی دل شاید اما شاید قسمت نمی شود شاید اینگونه نوشته شده است شاید باید با یادش زندگی کرد شاید خاطر ه اش زیبا تر باشد شاید باید نامی برگزید نامی درخور دلمان شاید شاید این اسم مناسب باشد حبس ابد تنهایی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:42 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز شاید روز آخر باشد
یا حق |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 12:49 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب باز هم یاری میرود مردی از رنگ عشق یاری از رنگ صداقت یاری از بوی خوش بهار او هم می رود ... بعد از او نوبت کیست؟
چرا این زمانه تنها بودن را دوست دارد؟ چرا باغچه خانه ما بی گل شده است؟ مگر باغبان گل ها را دوست ندارد؟ یا به دلیل خارهاست که او گلها را جدا کرده مگر بی گل خار هم می تواند زنده بماند؟ مگر غیر از گل هم کسی می تواند مرهم این دل باشد؟ مگر بی گل هم این گلدان بویی دارد؟ مگر زمانه درد تنهایی نکشیده است؟ مگر گلی در دل او نتپیده است؟ به امیدی که روزگار او بر وقف مراد باشد به امیدی که گلی در کنار آن گل باشد به امیدی که باغچه او پر گل باشد یا حق |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 11:36 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
مرا رازی است ای جانان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 8:32 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
جاده تاریک است صدایی می آید سکوت تنهایی را می شکند اما صدا صدای تنهایی است صدای عبور بهار از آنسوی جاده از اعماق وجود تو از سپیدههای چیده شده باغ مادر بزرگ از گلهای پژمرده شده بهار از رنگهای نگاه تو این گل هم گلدون تنهایی ما را نشکست اری شاید این گل تنها خوش بو تر است شاید باید تنها برویم شاید دیگر فرصتی نیست باغبان منتظر است پس منتظرش نگزاریم به امیدی گلدون تنهایی ات همیشه سبز باشد
نوروزتان پیروز بهارتون هر روز یا حق
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 11:47 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم انتظار آمدنت بودم
اما انگار رفته ای
به جست و جوی نام و نشانی می گشتم
اما چیزی نیافتم
آری هیچ نام و نشانی نیست
جز یادی سپید
جز امیدی که شاید به ثمر نرسد
جز کشتی که شاید به ساحل نرسد
اما این انتظار برای چیست؟
چرا حالا؟
مگر فرصتی نیست؟ چرا طاقت ها تمام شده اند؟ مگر او که بود؟ شاید گذر عمر خبر از پایان می دهد شاید انتظار دیگر باقی نباشد شاید ما دیگر نباشیم به امیدی که قبل از سفر تو را ببینم
ای بی نام و نشان ترین کوچه تنهایی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 10:46 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
می نویسم از خاموشی از خاموشی لبهای زمانه از خاموشی آتش گداخته از تنهایی روز عید از سکوت تاریکی های شب از گلهای چیده شده روزگار از پیچ وخم های جاده زندگی از عبور از چراغ قرمز آری شاید گاهی راهی نیست جز... ولی باز هم فقط اوست که تنهایش را با تو تقسیم می کند ی ا ح ق |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 21:26 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
عصری تابستانی و هوایی که کم دیده ای این روزها دل خیلی بهانه تو را می گیرد هوای دیدن تو را دارد می دانم همه چیز بهانه است برای شانه به شانه در حال و هوای هم بود ن رفتن نشستن گریستن در این دل دلواپسی عزیز دل وقتی تو هستی انگار همی نیستند... آری این شعر را ناصریا گفته است اما او امروز میان ما نیست آری او رفته است به دیارش یه ناصر بود که مردش گفتن که خود کشی بود از بس که در خوشی بود شاید از درد و ناخوشی بود یه ناصر بود که کشتنش اما توی روزنامه ها یجور دیگه نوشتنش یه ناصر که زندست یادش همیشه هستش روحش شاد یا حق |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 18:19 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
خداحافظ
فقط این یک شب آخرین شب قصه آخرین برگ دفتر خاطرات سوخته و نمناک چشمان خیس منتظر نیم نگاهی خاموش خداحافظ همین حالا زیر باران تنهایی زیر ابرهای چشم تو زیر نگاه سبز تو ولی افسوس که دیگر گفته ام خداحافظ و خداحافظ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 22:1 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
امروز یه نکته ای را براتون می خواهیم آموزش دهیم که شاید براتون جالب باشه آن هم فرستادن SMS بدون شماره است . این کار فقط برای گوشی هایی امکان پذیر است که دارای قابلیت Email getway باشند پس هر دو گوشی فرستنده و گیرنده باید دارای چنین قابلیتی باشند . گوشی هایی که دارای این قابلیت هستند : W800 , W810 , W550 ,K750 , K700 , S700, ..... برای این کار ابتدا وارد منوی گوشی شده و به قسمت Messaging میرویم و بعد وارد Setting میشویم و در این قسمت وارد text messaging میشویم و از آنجا وارد Email getway میشویم . شماره ی کسی که میخواهیم به او SMS بزنیم را ADD میکنیم . بعد از این کارها به عقب برمیگردیم و وارد منوی اصلی میشویم و دوباره به قسمت Messaging میرویم و Write new را انتخاب میکنیم و بعد Text message وبعد از نوشتن پیام دلخواه گزینه ی Continue را میزنیم و بعد گزینه ی اول یعنی Enter Email Address و یک ایمل دلخواه انتخاب میکنیم فرقی نمیکند چه ایملی باشد فقط باید @ و داد کام را داشته باشد مثلاsomi@yahoo.comو بعد پیفام خود را میفرستیم بعد از فرستادن روی گوشی طرف به جای شماره یک آدرس ایمیل میافتد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 13:6 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
به امید پنجره آبی بسته ای نشسته ام به بیرون می نگرم ای کاش این پنجره باز شود ای کاش وسعت دید ما بیشتر شود ای کاش پنجره دل ما هم باز شود ای کاش گلهای این گلستان می شکفتند ای کاش این گلها همیشه آبی باشند ای کاش باغبان شاخه هایمان را نچیند ای کاش روزگار روی تنه ما یادگاری ننویسد
ای کاش باران ریشه مان را بشوید ای کاش این گلستان همیشه سبز بماند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 7:57 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
به امیدی که باز آیی عاقبت
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:22 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
به امیدم که باز آیی روزگاری عاقبت به فردا نگری شاید به دنیا شاید به امید اگر باشد به ره توشه زندگی به آسمان آبی به مهربانی ها به فصل خزان که برگهای تو را هم خواهد ریخت به جوی آب که تو راهم خواهد برد آری همه باید برویم از این خاک به امیدی که شاید باد گلدان سفالی لب پنجره ات را نیندازد به امیدی که شاید این باد تنه ات را از ریشه ات جدا نسازد به امیدی که همیشه آبی باشی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:2 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
hello every body
i am really busy this days and i dont have continue writting now i hope to continu after my trip to abrad have good time bfn
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:49 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
وقت وقت سفر است
وقت تنگ است دیگر وقتی برای وداع نیست شاید فرصتها مرده اند شاید ما در خوابیم شاید هم در خواب ابدیت پرواز دیگر تاخیر هم ندارد دیگر هم نمی توان به امید وقت اضافی بود کارت را هم صادر کرده اند و باید رفت دیگر کار از کار گذشته است امیدی نیست به جز لطف و بخشش او دیگر راهی نیست ولی چرا ما در آخر به یاد او افتاده ایم؟ چرا او را به زیر برگهای پاییزی رها کرده ایم؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 21:3 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامی به سکوت ابرهای بی باران سلامی به طراوت گلها هنگام خزان به دلهایی که خورا برنگ آبی نشان می دهند به چشم هایی که منتظر نگاه توست بنگر به این روزگار که شاید تو هم منتظر باشی منتظر کسی؟ منتظر نگاهی و... آری تو هم منتظری اما آیا این انتظار تاکی باقیست؟ تا کی باید منتظرش باشیم؟ مگر دیگر وقتی هست؟
شاید برای تو باشد نازنین |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:6 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
امروز شاید آخرین روز باشد شاید آخرین حرف شاید آخرین پرواز شاید آخرین بال آری اموز روزی دیگر است مردمان گونه ای دیگرند من هم گونه ای دیگرم شاید وقت ما هم به پایان رسیده شاید کبوتر سفید منتظر ماست شاید باید رفت و دید که چه کرده ایم و حق ما چیست شاید لطف او ما را زود تر از این دنیای بی چیز می خواهد رهایمان کند به امیدی که ما هم با شادمانی از این دنیا برویم به امیدی که ما هم در این سفر همسفر داشته باشیم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 13:13 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب باران می بارد اما چرا بر ما نمی بارد ما هم باران را دوست داریم ما هم با دیدن باران شاد می شویم ما هم طراوت می خواهیم اما شاید دنیا آن را از ما گرفته است شاید خزان وشاید ... آری دیگر زندگی هم مصنوعی شده است مانند شاخه گلی که سالها در گلدان خیالت زندگی می کند مانند درختی که دیگر توان تحمل شاخه هایش را ندارد اری ما هم اینگونه ایم ما هم جز این چند روز دیگر به چیزی فکر نمی کنیم و اگر چیزی هم از گذشته باقی مانده بود در حال از دست دادنیم چرا که آنها را می فروشیم به قیمت خاک
ا ما آیا خاک را هم می توان به قیمتی فروخت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 14:34 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
گلای پونه
کاشکی دنیا واسه یک شب واسه یک شب مال منکاش نگات به هر که جزمن واسه یک شب مال من چی می شد خواب من وتوبه حقیقت بشه تعبیر چی می شد جدائیهارونذاریم به پای تقدیر
چی می شد به التماسم واسم از یه عشق می خوندی چی می شد دلت می خواست وهمیشه پیشم میموندی اگه اون چشای نازت یه ضریحی داشت طلایی اونقدر دورش میگشتم تا نشه پیداش جدایی یادگاری می نویشتم پاش رو گلبرگای قرمز می نویشتم عزیزم هرجای باشم بی تو هر گز چی می شدکه گلدونامون پر بود از گلای پونه به هوای چیدن اون نمی رفت کسی به خونه
نوشته شده توسط مهناز افشار
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 13:26 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
او را یافتم در دنیایی دیگر نامه ای برایش نوشتم اما آیا او خودش بود؟ آیا او خودش هست؟ آیا آن نامه بدستش می رسد؟ آیا اگر بدستش برسد جوابش را می دهد؟ آیا او هم مشتاق دیدار است؟
آیا او هم مرا می شناسد؟
به امیدی که شاید روزی خبری از او برسد به امیدی که روزگار بهارش را خزان نکند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 11:0 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز خبر بدی را به من دادن
آری او بود او که برای من تنها یار بود آری او باید برود او هم رفت آری دیگر تاقتتی نیست دیگر کسی نیست چرا او ما را اینگونه آزمایش می کند؟ آیا نمی داند که دل ما کوچک است آیا نمی داند که این دل شکستنیست؟ پس چرا ؟ او هم ما نند بقه رفت و تنهایی رو با خود آورد این روزگار دیگر نمی دانم که چه چیز با ارزش تر را می خواهد از ما بگیرد؟ مگر دیگر چیزی مانده؟ مگر دیگر کسی مانده؟ به امید آنکه رفاقتاتون پایدار باشد به امیدی که دوستیانتان همیشه باشند به امیدی که هیچ با خزانی درخت دوستیتان را از جا نکند به امیدی که تاقت جدایی را اگر روزگار نامهربانی کرد داشته باشید
به امیدی که روزگار برگهای درخت زندگیتان را نکند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 15:18 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روزی است در فکر فرو رفته ام با خود از انسانیت می گفتم از مرام و معرفت که این روزها گم شده از دل ها که مثل سنگ شده محبتهایی که دیگه زبونی شدن آدم هایی که دیگه به فراموشی سپرده شدن ولا هنوز هم هستند آره من یکیشونو دیدم به امید اینکه هیچ وقت فراموش نشن
به امیدی که شیشه دلشون شکسته نشه
به امیدی که ما هم بتونیم مثل اونها بشیم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 16:14 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
اشکها یش را دیدم رویش را از من دور می کرد آری انگار نمی خواست کسی رویش را ببیند راستی چرا؟ مگه او چه کرده بود؟ گناه او چه بود؟ آری او هم قربانی بود قربانی روزگار قربانی دنیا قربانی مرام و معرفت آری او باید بسوزد و بسازد و قربانی این شعله سوزان کیست؟ مقصر کیست؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 18:44 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز هوایی دیگر دارم هوای پر کشیدن شاید هوای رفتن هوای دیدن هوای نفس کشیدن به امید بهارم که بی آید ومرا با خود ببرد واین انتظار را نزدیک کند آری منتظزش هستم شاید بیاید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 10:49 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز اشک را در چشمانم میبینم به افقی دیگر می نگرم به فردایی دیگر به رنگی دیگر به برگهایی که روزگار آنها را رو به خزان می برد به دستهای پینه بسته ای می نگرم که شاید زندگی را ندیده است.شاید هم نخواهد دید به صداقتش می نگرم به سادگیش آری او خدا را می شناسد ولی افسوس که ما خودمان را هنوز نشناخته ایم
به قلب مهربانش به شکرگزاریش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 10:45 توسط کچل بامزه
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزگار دیگر صفایی ندارد شاید هم دیگر وفایی ندارد به امیدی که روزگار با ما باشد شاید دلهایشان را از دست داده اند شاید چشمهایشان را بسته اند و شاید... و عاقبت این روزگار ما را به کجا خواهد برد... شاید مردمانش مرده اند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 10:40 توسط کچل بامزه
|
|
||